شمارهٔ ۲۴۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به حرف لب نگشودن رسایی سخن است
خموشی آلت زور آزمایی سخن است
هوس زغنچه گوهر گلاب می گیرد
چه شد مرا ز لب او گدایی سخن است
طراوت چمن سبزه نگاه غزال
نسیم گلشن وحشی ادایی سخن است
شمیم وحشی گلزار تازه الحانی
غبار رهگذر عطرسایی سخن است
ز یک پیاله گلاب و شراب می نوشند
سخن یکی است سخن در جدایی سخن است
شکستگی بجز این در سخن نمی باشد
اگر بیان ادا مومیایی سخن است
ز یک ریاض یکی گل برد یکی ریحان
اگر میان دو کس آشنایی سخن است
برای خاطر بلبل ندیده سایه گل
کسی که در چمن دلگشایی سخن است
توان شناخت ز یک لفظ یک جهان ساغر
کسی نگفت که معنی کجایی سخن است
به لطف حرف کسان تازه کردن معنی
نمک حرامی خوان گدایی سخن است
گلی که بر چمن آفتاب می خندد
اسیر شهرت مردم کیایی سخن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی قدرت و زیبایی سخن و سکوت میپردازد. شاعر از طریق بیان تصاویر طبیعی و نمادهای مختلف، به اهمیت کلمات و معانی آنها اشاره میکند. خموشی میتواند قویتر از سخن باشد و معنای عمیقتری را القا کند. همچنین، شاعر به این موضوع میپردازد که عشق و هوس میتوانند در دل انسان تأثیر بگذارند و بینش عمیقتری از معنای زندگی و روابط انسانی را ایجاد کنند. در نهایت، او بیان میکند که هنر بیان و فهم عمیق کلمات میتواند دنیایی جدید را به روی ما بگشاید.