شمارهٔ ۲۴۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شمع راز من ز سیمای نگفتن روشن است
اضطرابم از شکوه آرمیدن روشن است
ای نقاب عارضت دلکش تر از دیدارها
شوخی حسن تو در چشم نهفتن روشن است
خار خشکم را خیال شبنمی سازد بهار
همت دریا جوانمرد است بر من روشن است
آفتاب بی زوال بی نیازی ذره ای است
ابر اگر گیرد فلک را چشم روزن روشن است
پیچ و تاب انتقام دل فراموشی بس است
جوهر شمشیر کین ما به دشمن روشن است
سیر چشمان را بخیلان راحت جان خوانده اند
از نسیم ما چراغ عیش گلشن روشن است
هر چراغی کز غبار شهرت حاتم فروخت
بی نیازان تو را از باد دامن روشن است
پرتو نور چراغ دل به صبحی می کشد
شمع اگر خضر است تا هنگام مردن روشن است
شیشه ام را از گداز کوره دل ساختند
راز سنگ خاره در آیینه من روشن است
شبچراغ دیده بیدار دارم چون اسیر
از دل شبها فروغ گوهر من روشن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد احساسات عمیق و رازهایی است که در دل شاعر وجود دارد. شاعر به تضادهای زندگی، اضطراب و آرزوهایش اشاره میکند. او از زیباییهای چهره معشوق صحبت میکند و به تأثیر آن بر احساسات و آرزوهای خود میپردازد. احساس تنهایی و ناامیدی در برابر عشق و پرتو نور امید در تاریکیهای زندگی نیز در شعر نمایان است. در نهایت، شاعر از آگاهی و روشنبینی خود در مورد دردها و زیباییهای زندگی میگوید و به نوعی پیوند میان عشق، کینه و امید را به تصویر میکشد.