شمارهٔ ۲۴۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ساغر باده شرمسار من است
عیش زندانی بهار من است
تشنه بیقراریم چو سپند
گره سوختن به کار من است
باده پیماست هر زمان با غیر
نتوان گفت یار یار من است
تا در آن آستانه خاک شدم
آسمان تشنه غبار من است
مطلبم غیر نامرادی نیست
عشق امید روزگار من است
شده ام تا عزیز کرده عشق
خوشدلی ننگ اعتبار من است
آشنایان جگر خراشانند
هر که بیگانه تو یار من است
سوختم زان نگه چو شمع اسیر
شعله لوح سر مزار من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق از عشق و ناامیدی است. شاعر به ساغر باده اشاره میکند که نمایانگر شادمانی و عیشش است، اما این شادی در واقع در زندانی از غم و افسردگی محصور شده است. او در حس تنهایی و تشنگی برای عشق قرار دارد و در کنارش، بیوفایی یار را متذکر میشود. عشق را به عنوان امید و چراغ زندگیاش میداند، اما این عشق برای او دلسوزی و درد نیز به ارمغان میآورد. شاعر در انتها احساس میکند که عشق او را به سوختن و از بین رفتن کشانده است، همچون شمعی که در آتش نگریسته میشود. در نهایت، این شعر تصویرگری از بغض و غم ناشی از عشق و جدایی است.