شمارهٔ ۲۵۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جمعیت جهان ز پریشانی من است
تعمیر این خرابه ز ویرانی من است
هوش از سرم نظاره روی تو برده است
آیینه داغ منصب حیرانی من است
منت دگر ز چاک گریبان نمی کشم
بوی بهار خلعت عریانی من است
زخم فراق هم شده ناسور و زنده ام
تیغ وفا خجل ز گرانجانی من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از حال پریشان خود سخن میگوید و میگوید که جمعیت جهان به سبب این پریشانی او ایجاد شده است. او در تلاش برای ترمیم و بهبود وضعیت خراب خود است. زیبایی معشوق او را مجذوب کرده و حواس او را پرت کرده است. دیگر از درد و رنجش نمیخواهد گلایه کند و بهار را نماد آزادی و رهایی میداند. زخم جدایی او به شدت آزاردهنده است و وفا و صداقت در روابطش باعث شرمندگی او شده است.