شمارهٔ ۲۵۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر چند بهشت دلنشین است
از کوی تو یک گل زمین است
چون شکر شکست دل نگویم
صد گنج به زیر این نگین است
عشق تو بهار یک چمن نیست
شوقم به هزار جا رهین است
شرمنده منت که باشم
چشم تو کرشمه آفرین است
از صیقل اشک پاک بینان
آیینه آسمان زمین است
آمیزش کام با محبت
کفر است که در لباس دین است
جز هیچ ندارم آرزویی
چیزی که اسیر دارم این است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و بیان میکند که بهشت نیز در مقایسه با محبوبی که شاعر دارد، چیز ناچیزی است. عشق او بیشتر از یک فصل بهار و آرزوهایش دلبستگی عمیقتری است. او از شرمندگی خود در برابر محبت محبوب میگوید و چشم او را به عنوان نماد جذابیت توصیف میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که تنها آرزوی او، عشق و محبت است.