نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

تماشاگاه دل چشم سیاه است

که هر زخم نگاهش عیدگاه است

ز شرم بی زبانی بر تن من

سر هر مو زیان عذر خواه است

چرا مستغنی از عالم نباشد

غمت را چون دل من دستگاه است

ز راهم کی برد هر نقش پایی

نگاهم سر به راه شاهراه است

اسیر از آسمان باکی ندارم

چو نادانی مرا پشت و پناه است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به توصیف تماشاگاهی می‌پردازد که دل و چشم سیاه را به تصویر می‌کشد و هر نگاهش به مانند عید است. شاعر از شرم و بی‌زبانی خود سخن می‌گوید و احساس می‌کند که به خاطر عشقش، بهانه‌ای برای عذرخواهی از او دارد. او سوال می‌کند که چرا باید از دنیا بی‌نیاز باشد در حالی که غمش به اندازه دلش سنگین است. همچنین به خاطر می‌آورد که هر قدمی که برمی‌دارد، نگاهی به مسیر اصلی دارد و از آسمان نمی‌ترسد چرا که نادانی او را حمایت می‌کند.