شمارهٔ ۲۶۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بهر پابوس تو از خاکم غباری برنخاست
از گل بخت من اقبال زمین هم کوته است
نیست تنها دست من کوتاه از دامان داغ
بهر پنهان کردن داغ آستین هم کوته است
گر پریشان شد ز پیچ و تاب این درهم مباش
از خم آن جعد مشکین دست چین هم کوته است
چون عنان کی دست او بوسم که مانند رکاب
دست امید من از دامان زین هم کوته است
چون کنم دریوزه آتش برای سوختن
دستم از دامان خاکستر نشین هم کوته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به ناامیدی و کمبودهایی اشاره میکند که او را از رسیدن به آرزوهایش بازمیدارد. او از عشق یا محبوبی سخن میگوید که به او دسترسی ندارد و میگوید که در تلاشهایش برای جلب محبت، احساس ناتوانی میکند. حتی آستینش هم برای پوشاندن داغ دلش کافی نیست. او تأکید میکند که نباید از پیچیدگیهای عشق ناامید شد، اما در عین حال، او به کمبود امید و امکان دسترسی به آرزوهایش اشاره میکند و بیان میکند که حتی در تلاش برای جلب آتش عشق، دستش از هر چیزی کوتاه است. در کل، اشعار بیانگر احساس ناامیدی و محدودیتهای عاطفی شاعر است.