نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دیگر به بزم او سخن ما گذشته است

آیا در آن میان چه سخنها گذشته است

هر دم به جلوه دگر از راه رفته ایم

امروز کار ما به تماشا گذشته است

از حیرتم به گریه نمانده است احتیاج

کشتی شکسته از سر دریا گذشته است

وارسته ایم از همه قیدی ز فیض عشق

چشم از نگاه و دل ز تماشا گذشته است

تنهاییم به دوزخ بیطاقتی گداخت

از خاطر که یاد تو تنها گذشته است

غافل که دستبرد خطش کم ز سرمه نیست

گفتم که چشمش از ستم ما گذشته است

ساقی اسیر از کفت امروز یا صباح

می خورده وز توبه بیجا گذشته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساسات عمیق و پیچیده‌ی انسانی در رابطه با عشق و زندگی است. شاعر به بزم و مراسمی اشاره دارد که دیگر در آن سخنی از او نیست و می‌پرسد که در آن زمان چه حرف‌هایی رد و بدل شده است. او همچنین به تغییر مداوم و جلوه‌های جدید عاشقانه اشاره می‌کند و می‌گوید که امروز دیگر زمان تماشا است. همچنین بیانگر اندوه عمیق و حیرت ناشی از عشق و جدایی است. شاعر از آزادگی ناشی از عشق و رهایی از قید و بندها سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که یاد معشوق تنها چیزی است که در ذهنش باقی مانده است. در نهایت با اشاره به ساقی، به حالت اضطراب و دوری از توبه و بازگشت به عیش و نوش نیز اشاره می‌کند.