شمارهٔ ۲۶۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کار نفس ز جلوه رنگین گذشته است
تا دیگر از دلم به چه آیین گذشته است
رشکم برای عرض تجمل برد به باغ
چاک دلم ز دامن گلچین گذشته است
از سرگذشتگی هنر بسمل تو نیست
کاری که کرده از سر تحسین گذشته است
یا رب مباد راز دلم نقل مجلسی
در خاطر آن تبسم شیرین گذشته است
تا بیخودم شراب جنون می کشم اسیر
کارم ز عقل و هوش و دل و دین گذشته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یادآوری گذشته و تجربیات شخصی خود میپردازد. او از احساسات و دلباختگیاش میگوید و به زیباییهای گذشته و تأثیر آنها بر روح و روانش اشاره میکند. شاعر با نوعی حسرت، بیان میکند که زیبایی و جذابیتهای زندگیاش به دورانی گذشته تعلق دارد و اکنون آن احساسات و شور و شوق از بین رفتهاند. او همچنین نگران است که راز دلش با دیگران در میان گذاشته شود و امیدوار است که این راز همیشه محفوظ بماند. در نهایت، شاعر به حالت بیخودی و دور شدن از عقل و دین خود اشاره میکند که ناشی از این احساسات عمیق است.