نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آنکه صید عالم از چشم خماری کرده است

یاد خود کرده است پنداری شکاری کرده است

دیده در آیینه روی خویش و بیخود گشته است

حیرتستان را بهارش نوبهاری کرده است

گل به سر ساغر به کف پا در حنا می آید آه

بیقراریهای ما جوش قراری کرده است

می دهد بر باد هر ساعت غبار وعده ای

هر نسیمی را فریب انتظاری کرده است

دل به نومیدی سپردن صید مطلب کردن است

بی نیازی خار خشکی را بهاری کرده است

عشق دیرین پرتوی دارد که بعد از سالها

داغهای کهنه را خورشید زاری کرده است

خنده خورشید می جوشد ز شام تار من

سنبلستان خیالت خوش بهاری کرده است

کی نگاهش یاد همچون من اسیری می کند

آنکه از هر سایه مژگان شکاری کرده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تجربه عشق و احساس‌های عمیق انسانی است. شاعر به زیبایی‌هایی که عشق به همراه دارد، اشاره می‌کند و از حالاتی همچون بی‌قراری و انتظار در عشق سخن می‌گوید. او به تأثیرات مثبت و منفی عشق بر روح و روان انسان پرداخته و نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند داغ‌های کهنه را دوباره زنده کند و حتی در تاریکی‌ها امید و روشنایی بیاورد. در نهایت، شاعر به این حقیقت می‌رسد که عشق همچون یک شکارچی، انسان را در دام زیبایی‌های خود گرفتار می‌کند.