شمارهٔ ۲۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
لاله می روید ز بستر ناتوان عشق را
شعله پرورده است مغز استخوان عشق را
مهر خاموشی است بر عنوان این سربسته راز
نیست با گوش و زبان کاری بیان عشق را
راز دل از بیزبانی بیشتر گل می کند
باطن از آیینه رنجد رازدان عشق را
شوقم از جا برد وصل کعبه دیدم بی سفر
خضر پرواز است راه بی نشان عشق را
هرکجا رفتیم کویش مرکز سرگشتگی است
دل شناسد جذبه های بیگمان عشق را
دشت دشت از گرد راهم باز می ماند سراب
گرچه دورافتاده ام کامل روان عشق را
کی اسیر از درد بیدرمان تسلی می شود
بوالهوس هم سود میداند زیان عشق را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویر کشیدن عواطف و احساسات عمیقی است که عشق در دل انسان ایجاد میکند. شاعر به بیان سختیها و رازهای عشق میپردازد و میگوید که احساسات واقعی عشق گاهی در سکوت و ناتوانی بیان میشوند. عشق مانند آتش در اعماق وجود انسان شعلهور است و کسی نمیتواند بهراحتی راز آن را درک کند. سفر به سوی عشق همیشه دشوار و پیچیده است، حتی اگر در ظاهر به آسانی برسیم. شاعر به حسرت و گمگشتگی در جستجوی عشق اعتراف میکند و به این نتیجه میرسد که عشق هم میتواند باعث رنج و درد شود، حتی برای کسانی که آن را بهطور شفاف درک میکنند.