شمارهٔ ۲۷۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نه همین از دوری احباب داغم کرده است
آسمان زهر هلاهل در ایاغم کرده است
مرده شمع مجلس افروزی که از هجران او
جای روغن خون دل غم در چراغم کرده است
بسکه الفت داشت با من حسرت دیدار او
در دل خود هر نفس گرد سراغم کرده است
نو بهاری رفته است از گلشن عالم برون
گریه یاران در و دیوار باغم کرده است
غنچه باغ فراقش هر دم از شوخی اسیر
جای بو بیهوشدارو در دماغم کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دوری عزیزان و غم ناشی از آن صحبت میکند. او احساس میکند که آسمان هم بر او سنگینی میکند و حضورش در جمع، یادآور عشق از دسترفته است. دلش به شدت برای دیدار آن محبوب تنگ شده و هر لحظه در پی اوست. همچنین، بهار و زیباییها از عالم رفته و دوستانش غمگین هستند. غنچههای باغ نیز از دوری معشوق شادابی خود را از دست داده و شاعر را به درد و اندوه دچار کردهاند.