نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد زلف تو مرا مصرع حالی شده است

دلم از دست تمنای تو خالی شده است

دل عبث مشکن اگر دیده عبرت داری

جام جم بین که چه در خاک سفالی شده است

تا به خود می نگرد مصلحت اندیش غیور

تربتش محوتر از نقش نهالی شده است

بی نیازی چه که از خویش گذشتن هنر است

نیستی تاج سر همت عالی شده است

لاله گون کرده رخ از شرم به رقص آمده است

عرقش نقش طراز گل قالی شده است

مژه بر هم زدنی از نگهت غافل نیست

نام دیوانه اسیر تو خیالی شده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و longing (تمنای) شاعر نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر با یادآوری زیبایی‌های معشوق، از دل خالی‌اش صحبت می‌کند و به عابری که عبرت می‌گیرد، می‌گوید که زندگی و وجود انسانی چون خاک است و ارزش آن از درون و صفا برمی‌خیزد. او تأکید می‌کند که دستیابی به حالتی روحانی و فکری بالاتر از مادیات، خود نوعی هنر است. همچنین، زیبایی معشوق و شرم او را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که عشق او را دیوانه کرده و او همیشه در تفکر و حسرت است. این ابیات به زیبایی احساس عمیق و رازآلود عشق را منتقل می‌کنند.