شمارهٔ ۲۷۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
گریه زچشمم به امان آمده است
ناله ز آهم به فغان آمده است
محرم و بیگانه از این پرده دور
راز دل ما به زیان آمده است
چون نکند طاقتم از خود کنار
حرف کنارش به میان آمده است
چله نشینی به از انگور نیست
پیر به خم رفته جوان آمده است
از سرکوی تو چو مستان اسیر
خنده کنان نعره زنان آمده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود سخن میگوید. او از گریه و نالههایش که به او امان نمیدهد، صحبت میکند و ابراز میکند که راز دلش به عذاب تبدیل شده است. در این میانه، او به سرکوبی احساساتش اشاره میکند و حس میکند که دیگر تحمل دوری از محبوب سخت شده است. همچنین، در آخر، به شور و شوقی که به خاطر عشقش دارد، اشاره میکند و در نهایت به پیچیدگیهای عشق و احساسات میپردازد.