نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رنجی که چشم شب پره از نور دیده است

زخم دلم ز مرهم کافور دیده است

کی دار حقشناس فراموش می کند

آن سرگذشتگی که زمنصور دیده است

آسایشی که دیده ام از خواب بی رخت

بیمار عشق در شب دیجور دیده است

شبها به روز آمد و آن راه طی نشد

شوقم چو موسی آتشی از دور دیده است

ته جرعه ای ز باده پرستان بزم توست

عشق آنچه در پیاله منصور دیده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و رنج‌های عاشقانه می‌پردازد. شاعر از درد و زخم‌های درونی خود سخن می‌گوید که ناشی از عشق و نگاه به گذشته است. او به یادآوری سرگذشت‌های گذشته و آرزوهای ناتمامش اشاره می‌کند. عشق برای او مانند شوقی آتشین است که او را از دور به خود می‌کشد، و او در این بزم عاطفی، تنها به باده و لحظات شیرین آن می‌اندیشد. این ابیات حسرت، انتظار و عشق را به تصویر می‌کشند.