شمارهٔ ۲۸۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مطرب ترانه ای که دماغم رسیده است
از آب شعله میوه باغم رسیده است
آیینه خانه دل بیدار گشته ام
این پرتو از کدام چراغم رسیده است
مجنون به گرد جوش و خروشم نمی رسد
بوی بهار دل به دماغم رسیده است
در پای سرو شیشه و گل جوش می زند
زین باده تا دماغ ایاغم رسیده است
دیوانگی برو که نبینی خمار غم
دایم به دولت تو دماغم رسیده است
هر دم گلش به رنگ دگر غنچه می شود
حرف لبت به گوش ایاغم رسیده است
در راه گفتگوی تو غیر از اسیر نیست
کی جستجوی کس به سراغم رسیده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شادی و عشق است. شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و زیباییهای زندگی صحبت میکند. او به تأثیرات مثبت این عشق بر روح و دل خود اشاره میکند و احساس میکند که همهچیز به او الهام میبخشد. همچنین، او به نتایج ازدیاد عشق و شوق اشاره دارد و میگوید که در این حالتی که دارد، هیچ غمی نمیتواند او را آزار دهد. در نهایت، شاعر نشان میدهد که در جستجوی عشق واقعی است و به دنبال همراهی است که حس کند تنها نیست.