شمارهٔ ۲۸۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر نگاه گرم ما مجنون کامل گشته ای است
هر سرشک حسرت ما صید بسمل گشته ای است
کی به صحرای جنون بی صرفه جولان می کند
گرد ما دیوانه دنبال محمل گشته ای است
الفتی دارد سر زلف تو با کفر و جنون
رشته تدبیر زنار سلاسل گشته ای است
خضر هم در وادی دل می شود آخر غبار
هر نسیم این بیابان سعی کامل گشته ای است
بی تمنای تو داغ عمر ضایع کرده ایم
هر نفس در دفتر ما فرد باطل گشته ای است
هیچکس از سرنوشت خلق سر بیرون نکرد
هر که را دیدم در این اندیشه بسمل گشته ای است
فارغ از اندیشه غیریم تا در دل اسیر
یاد ابروی کسی تیغ حمایل گشته ای است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و عواطفی میپردازد که از عشق و جنون ناشی میشود. هر نگاه عاشقانه به دیگران از طرف آن معشوق، شاعر را به دیوانگی و جنون میکشاند. همچنین، حسرت و غمهای ناشی از جدایی و بیتوجهی به معشوق نیز به تصویر کشیده میشود. شاعر از دشواریهای عشق و بیثمری آن میگوید و به این نکته اشاره میکند که در نهایت، همه در این مسیر دچار سلوک و سرنوشت مشابهی میشوند. عشق او چنان قوی و تاثیرگذار است که حتی در غفلت و وابستگی به غیر، یاد معشوق همچنان در دلش نافذ و حاکم است.