شمارهٔ ۲۹۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دلم را صبح عید جانسپاری است
که خورشید مرا وقت سواری است
ز بیم فتنه چشم سیاهی
نگه در پرده چشمم حصاری است
ز چشم شیر دارد حلقه دام
نگاهش گرچه آهوی شکاری است
دل دیوانه ما سخت جانی است
که از فرهاد و مجنون یادگاری است
خیال کشتنم دارد نهانی
تغافل مژده امیدواری است
اسیر یک نظر بودم همه عمر
نگاه او طلسم دوستداری است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق و عاشقانه شاعری را به تصویر میکشد. شاعر در روز عید، به تصویر زیبایی از عشق و آرزوهایش اشاره میکند. او از ترس فتنهها و جذابیت چشمان معشوقش سخن میگوید و مینویسد که دل دیوانهاش از عشق فرهاد و مجنون به یادگار مانده است. همچنین به خطراتی که از عشق پنهان وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که همیشه تحت تأثیر نگاه معشوقش بوده و این نگاه برای او چون یک طلسم است. در نهایت، حس تعلق و اسارت در عشق را بیان میکند.