نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دارم دلی که آینه پیرای بیخودی است

آهم گواه محضر دعوای بیخودی است

عالم به دور چشم تو میخانه گشته است

چندانکه چشم کار کند جای بیخودی است

چون معنی کرشمه به لفظ آشنا مباد

آگاهیی که حاصل سودای بیخودی است

قدر دلم بدان که چمنزاد وحشت است

این قطره بازمانده مینای بیخودی است

دارد چمن ز سایه هر برگ جام اسیر

صبح است و جوش خنده گل جای بیخودی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و بی‌خودی شاعر می‌پردازد. شاعر از دلی سخن می‌گوید که شبیه به آینه‌ای از حیرت و بی‌خودی است. او با آه و ناله‌اش، گواهی بر دعوای درونی‌اش دارد. چشم کسی که در آن می‌نگرد، عالم را به یک میخانه تبدیل کرده و همه چیز به دور او می‌چرخد. شاعر بیان می‌کند که معانی عمیق عشق و محبت را نمی‌توان تنها با کلمات بیان کرد و در نتیجه، آگاهی عمیق احساسات ناشی از بی‌خودی را نیز نمی‌توان به سادگی فهمید. او اشاره می‌کند که دلش آنقدر پرت شدن را احساس می‌کند که گویی از باغی به سرزمین وحشت رفته است. همچنین، چمن و گل‌ها نشانه‌های شادابی و خنده را به تصویر می‌کشند و شاعر در این دنیای پرجنب و جوش احساس بی‌خودی را تجربه می‌کند.