شمارهٔ ۳۰۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دو جهان از کتاب دل ورقی است
زندگی سطری و فنا سبقی است
تب رشک که سوخت گلشن را
غنچه تبخاله ای و گل عرقی است
گل خورشید غنچه می خندد
صبح بی باده شام بی شفقی است
هنر از عیب می توان دانست
عالم آیینه خانه سبقی است
می گریزم اسیر از آزادی
دل بی داغ لکه بهقی است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تضادهای زندگی و زیباییهای آن پرداخته و جستجوی هنر و حقیقت را در عالم وجود بررسی میکند. شاعر به سادگی و فناپذیری زندگی اشاره میکند و از تب و شوقی که در آن وجود دارد صحبت میکند. او به سرزندگی و خندان بودن گلها در زیر نور خورشید اشاره میکند و از بیمعنایی شام و صبح بدون شوق صحبت میکند. در نهایت، شاعر به آزادی و دشواریهای ناشی از آن و دلی که به خاطر تجربیات و داغها آسیبدیده، اشاره میکند. این سروده ترکیبی از زیبایی، درد و جستجوی معنا در زندگی است.