شمارهٔ ۳۰۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق میپردازد. شاعر با مقایسههایی بین زیباییهای طبیعی و احساسات خود، به این نتیجه میرسد که همه چیز در عشق یکی است. او از درد و شوق به معشوق میگوید و بیان میکند که تنهایی و شادابی در عشق هیچ تفاوتی ندارند. در نهایت، شاعر به قدرت و زیبایی ارتباط خود با معشوق اشاره میکند و ابراز میکند که دل هر دو یکسره در عشق غرق شده است.