شمارهٔ ۳۰۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاست
راز آتش ز جگر تشنگی خس پیداست
تو و مستانه لباسی که طرازی تن خویش
می توان کرد تفاخر که فلان بی سرو پاست
شدم از ضعف غباری که نیایم به نظر
صورت هستیم از آینه دل پیداست
ذره هر چند شود گرد فنا خورشید است
قطره هر چند شود خاک نه آخر دریاست؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حال ناخوش خود اشاره میکند و از ضعف جسمی و روحیاش سخن میگوید. او به تشنگی و آتش درونیاش اشاره میکند که نشاندهندهی درد و اضطرابش است. همچنین به تفاخر و ظاهرپرستی دیگران پرداخته و نشان میدهد که زیبایی و اصل روح انسان از دل و باطن او مشخص میشود، نه از ظواهر. او در نهایت تأکید میکند که هرچند کوچک و کماهمیت به نظر بیاییم، اما هنوز ارزش و معنای خاصی داریم و در نهایت به سرچشمه بزرگی پیوند خواهیم خورد.