نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دست

ز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست

گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویش

به حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست

ثبات کامل دیر وفای کو این است

غبار شد صنم و برهمن نرفت از دست

شراب عشق بتان را کباب می بایست

کسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست

حسنا نبسته مگر گل تعجبی دارم

که دید دشمن و رنگ چمن نرفت از دست

خیال گرد رهت گرد در چمن شده است

اسیر از سمن و یاسمن نرفت از دست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و تضادهایی است که فرد در روابط خود با دیگران تجربه می‌کند. شاعر از ناکامی در درک و پاسخ به محبت دوستان و وفاداری به آنها سخن می‌گوید. او به وفاداری گل‌ها اشاره می‌کند که چگونه در برابر آسیب‌ها ایستادگی می‌کنند. همچنین به زیبایی و جذابیت عشق و تاثیر آن بر قلوب افراد اشاره می‌کند. در نهایت، شاعری به تناقضات موجود در عشق و روابط انسانی می‌پردازد و می‌گوید که هرچند در چهره زیبایی و رضایت می‌بیند، اما درد و رنج‌های عاطفی در او وجود دارد و نمی‌تواند از آن فرار کند.