نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست

نمی توان به سر راه انتظار نشست

فتاده ای که ز امداد بیکسی برخاست

شکفته رو به سر خاک اعتبار نشست

گرفت آینه گل در کنار(و) شبنم ریخت

کشید ساغر می نقش نوبهار نشست

غبار یاس به تعظیم رفتنش برخاست

کسی که آمد و در بزم روزگار نشست

ریاض شکر بخندد از این ترانه اسیر

که نقش سجده ام آخر به کوی یار نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی از انتظار و غم می‌پردازد. شاعر به وقت‌هایی اشاره می‌کند که غبار مشکلات و یادها بر دلش نشسته و نمی‌تواند در انتظار تغییرات و بهبود وضعیت بماند. او از کسی یاد می‌کند که از یاری دیگران برخاسته و بر خاک اعتبار خود نشسته است. همچنین به زیبایی شبنم و شراب اشاره می‌شود که نمادی از خوشی‌ها و تازگی‌هاست. در نهایت، شاعر به سجده و عبادت در مقابل معشوق و زیبایی‌های زندگی اشاره می‌کند و در این میان به شکرگذاری از لحظات شیرین زندگی می‌پردازد.