شمارهٔ ۳۱۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شادیم از دلی که شکستن عیار اوست
داریم عالمی که خرابی حصار اوست
خالی ز رنگ و بوی گلستان عشق نیست
هستی و نیستی که خزان و بهار اوست
عالم خراب فتنه یک جلوه بیش نیست
هر کس که هست چشم به راه غبار اوست
نور چراغ دیده دیر و حرم یکی است
گر پرتو از دو خانه دهد روی کار اوست
رونق فزای حسن بود عشق خاکسار
شادیم از اینکه خواری ما اعتبار اوست
می گوید از زبان که گذشتم ز یار اسیر
تا در دلش چه می گذرد کار و بار اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات ابراز شادی و شگفتی میکند از عشق و زیبایی که در هستی و نیستی وجود دارد. او به این نکته اشاره دارد که هرچند عالم پر از فتنه و چالش است، اما همه در انتظار نشانههایی از عشق هستند. این عشق و زیبایی باعث رونق زندگی و اعتبار انسانها میشود. همچنین شاعر به ارتباط بین دل و عشق اشاره میکند و میگوید که گذشتن از یار و معشوق خود، به نوعی درک عمیقتری از حال و آیندهی او به ارمغان میآورد.