شمارهٔ ۳۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
خواب، پرواز حرام است مرا
آشیان حلقه دام است مرا
یاد زلفت گل شب بیداری
فیض صبح اول شام است مرا
عمر سودایی زلف تو دراز
تا ابد کار به کام است مرا
سرآن جلوه سلامت باشد
هر نفس عیش مدام است مرا
اضطراب و لب خاموش و ادب
قاصد و نامه و نام است مرا
بی خزان باغ دل از بیدردی
سوختن میوه خام است مرا
دل زهر چاک هلالی دارد
سر به سر ماه تمام است مرا
شهد منت ز تکبر نوشم
از جوابش که سلام است مرا
نو خطان پیش شما غیر اسیر
نه بگویید چه نام است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات و تجربیات عاطفی خود میپردازد. او با احساساتی از قبیل عشق، ناامیدی و دلتنگی مواجه است. خواب پرواز را برای خود حرام میداند و احساس میکند که همیشه در دام عشق گرفتار است. یاد زلف معشوقش او را در شب بیدار نگه میدارد و عمرش را در راه عشق میگذرانند. زندگیاش را مملو از لذت و عیش میبیند، اما در عین حال دچار اضطراب و سکوت است. شاعر حس میکند که دلش به شدت آسیبدیده و معشوقش برای او مثل یک ماه کامل است. در نهایت، او به شدت به عشق و زیبایی معشوقش وابسته است و ذکر میکند که دیگران باید او را به عنوان یک اسیر در این عشق بشناسند.