شمارهٔ ۳۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرمه حیرتش اکسیر نگاه است مرا
سایه گل به نظر چشم سیاه است مرا
بسکه گشتم به چمن محو خرام تو چو آب
سبزه هر لب جو طرف کلاه است مرا
دارم از همت داغ تو جهان زیر نگین
سرمه سوختگی گرد سپاه است مرا
تربیت یافته دود دلم همچو شرار
گلستان جلوه این ابرسیاه است مرا
دل بدآموز شکایت شده بیهوده اسیر
هیچ کس نیست که پرسد چه گناه است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و زیبایی میپردازد و احساس عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او از سرمه (در اینجا به معنای زیبایی و جذابیت) به عنوان اکسیر نگاهش یاد میکند و میگوید که سایهی گل در چشمان سیاه معشوقش است. شاعر با اشاره به خرامش معشوق در چمن، به شدت مجذوب او میشود و احساس میکند که زیبایی بهاری هر لحظه او را تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین، او از داغ عشقش سخن میگوید که همچون نگینی در جهان او میدرخشد. در نهایت، شاعر از دل شکایت میکند که در بند عشق گرفتار شده و هیچکس نیست از او بپرسد چه بر او گذشته است.