نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

درد بیدرمان دوای جان بی آرام اوست

تلخی مردن شراب صاف درد آشام اوست

کاسه های دیده مجنون که شد یکسان به خاک

در بیابان طلب نقش پی گمنام اوست

جز خیال زلف او در دل نمی گنجد مرا

موج این دریا نشان حلقه های دام اوست

آبروی پاکبازان محبت اشک ماست

قبله آتش پرستان روی آتشفام اوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به احساسات عمیق و دردناک عشق و فراق اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که درد بی‌درمانش تنها داروی تسکین‌دهنده اوست و مرگ برای او همراه با تلخی‌ای است که همچون شراب دردناک است. او به مجنون اشاره می‌کند که چشمانش به خاک افتاده و در جستجوی عشق گمشده‌اش در بیابان به سر می‌برد. تنها چیزی که در دلش جا دارد، خیال زلف معشوق است و دریا را به عنوان نمادی از دام عشقش توصیف می‌کند. در نهایت، او اشک خود را نشانه‌ای از محبت می‌داند و عشق را به عنوان قبله‌ای برای آتش پرستان جلوه می‌دهد.