شمارهٔ ۳۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی رخت شکوه ز بخت سیهی نیست مرا
لاف طاقت زده ام کم گنهی نیست مرا
دیده گر جلوه گه گلشن امید شود
همچو نرگس سر و برگ نگهی نیست مرا
حلقه دام در این سلسله محراب دعاست
ورنه در هر دو جهان سجده گهی نیست مرا
می زند سوز دلم طعنه به آرام سپند
به ز آتشکده آرامگهی نیست مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره تنهایی و ناامیدی میپردازد. شاعر به فقدان شادی و خوشبختی اشاره میکند و میگوید در زندگیاش چیزی برای افتخار یا امیدواری وجود ندارد. او در مورد زیباییها و آرزوها میگوید که مانند گلشن به او نزدیک نمیشوند و در حقیقت، دعا و عبادت او هیچ نتیجهای ندارد. شاعر احساس میکند که در دنیای خود هیچ آرامش و آسایشی وجود ندارد و آتش دلش به او یادآوری میکند که در این وضعیت، هیچ مکانی برای آرامش ندارد.