شمارهٔ ۳۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بسکه گردش چشم تو دیده مست مرا
ز دل ربوده به غیر از تو هر چه هست مرا
ز خاکساری خود در طلسم آرامم
نمی رسد چو غبار آفت شکست مرا
عبث چه منت دریوزه بهار کشم
که خون آبله گل می کند به دست مرا
نمی شناسمت ای فتنه جو نمی دانم
کجا شناخته آن چشم می پرست مرا
اسیر داد دل هرزه گرد می دادم
جنون به حلقه زنجیر فکر بست مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر از تأثیر شگرف نگاه معشوق بر خود سخن میگوید و توصیف میکند که چگونه این نگاه او را به حالت مستی و سرگشتگی میکشاند. همچنین، شاعر به احساس ناتوانی و خاکساری خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز جز معشوق برای او معنا ندارد. او به زندگی و دلتنگیهایش اشاره میکند و به نوعی به دوسوگری و دشواری درک احساساتش میپردازد. در کل، شاعر از اسارت در عشق و جنون ناشی از آن سخن میگوید.