شمارهٔ ۴۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جنون به مستی و هشیاری آزمود مرا
ز بسکه محو تو بودم ز خود ربود مرا
برای خاطر او قبله گاه دل شده ام
اگر دچار شود می کند سجود مرا
گداخت شکوه ی رنگ و به پیش چاره گران
به آشنا سخنی دسترس نبود مرا
غلام همت آزادی گرفتاری
دری ز خنده گل در قفس گشود مرا
سپند عربده گردم گل است نام خدا
دلی که سخت تر از سنگ می نمود مرا
ز سوختن غرضم پر فشانی دگر است
به رنگ شعله مدان صید دام و دود مرا
به صلب خست ارباب روزگار گریخت
ز روی خویش خجل دید بسکه جود مرا
گهر به دامن مشت غبار می کردند
در آن دیار که دست و دلی نبود مرا
دل است حلقه ی زنجیر پیچ و تابم اسیر
چه قدر ها که ز دیوانگی فزود مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر درباره تجربههای عشق و جنون است. شاعر از حالاتی همچون مستی و هشیاری صحبت میکند و بیان میکند که عشق او به محبوب، او را از خود بیخود کرده است. او خود را در خدمت محبوب میبیند و آماده است برای او سجده کند. همچنین، شاعر از دشواریها و دردی که عشق به او تحمیل کرده، و از احساس آزادی در گرو عشق صحبت میکند. او اشاره میکند که دلش، که زمانی سخت و سنگین بود، حالا به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و زیاد از آن شکیبایی به خرج داده است. در نهایت، شاعر به بحرانهای درونی و دیوانگی خود در عشق اشاره میکند.