شمارهٔ ۳۴۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گریه بیقرار پیدا نیست
نمک روزگار پیدا نیست
دیدم آیینه خانه دو جهان
هیچکس غیر یار پیدا نیست
بسکه در دل گداختیم نفس
خاک ما را غبار پیدا نیست
بینش ناقص که می گوید
که نهان آشکار پیدا نیست
دود آه که گشت عالمگیر
شعله شبهای تار پیدا نیست
حیرتم صد چمن شکفت و هنوز
اثر از نوبهار پیدا نیست
چه بهشتی است عالم مشرب
خواری از اعتبار پیدا نیست
اعتدال هوای دل ما را
همه گل کرده خار پیدا نیست
چه بگویم ز راز عشق و جنون
رنگ و بوی بهار پیدا نیست
بر سر راه انتظار اسیر
روزم از روزگار پیدا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به حسرت و درد و ناامیدی میپردازد. شاعر از نبود محبت و یار مینالد و میگوید در این دنیا، هیچ چیزی جز عشق واقعی پیدا نیست. او به توصیف غم و اندوهی میپردازد که در دلش وجود دارد، و با اشاره به ناکامیها و کجفهمیها، بیان میکند که شادی و زیبایی در زندگیهای امروز به سختی پیدا میشود. در نهایت، شاعر به انتظار و روزمرگی اشاره میکند و به عدم تحقق آرزوها و احساس تنهایی میپردازد.