نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

رفت از پیر و جوان طاقت و کس پیدا نیست

عالمی گشته گرفتار و قفس پیدا نیست

همچو آن شعله که از دود نگردد پیدا

بسکه پیچیده به دل آه نفس پیدا نیست

می کشد زارم و از شوق به خود می بالم

که در این معرکه یک اهل هوس پیدا نیست

در دلم غیر خیال تو تجلی نکند

که در این آینه عکس همه کس پیدا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات بیان می‌کند که همه افراد، چه پیر و چه جوان، در حال رنج و گرفتارند و هیچکس نمی‌تواند از این قفس رهایی یابد. عشق و شعله‌ای در دل شاعر وجود دارد که از دیگران پنهان است و نمی‌تواند شخصی را پیدا کند که مانند او در این دنیای پر آشوب شوق و هوس داشته باشد. در دلمان تنها تصورات درباره معشوق وجود دارد و در این آینه هیچ‌کس غیر از او نمایان نیست.