شمارهٔ ۳۴۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گرفتار کمند عشق را صیاد حاجت نیست
شهید خنجر بیداد را جلاد حاجت نیست
بلند آوازگی نخلی است از گلزار خاموشی
گر از من بشنود مرغ چمن فریاد حاجت نیست
مرا خود شیشه دل می خورد بر سنگ ناکامی
تو را در مکتب سنگین دلی استاد حاجت نیست
ز تأثیر توکل گشته ام از خلق مستغنی
مرا در بی نیازی از کسی امداد حاجت نیست
چو دل در هجر میرد جان نخواهد تهنیت در وصل
که در عید اهل ماتم را مبارکباد حاجت نیست
بهار آمد که از فیض جنون گلها زنم بر سر
اسیر این شور را سیر گل و شمشاد حاجت نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق شاعر درباره عشق و آزادگی از نیاز به دیگران است. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق او را به گونهای درگیر کرده که دیگر به کمک یا خواستههای کسی نیازی ندارد. او همچنین به تمایز میان شادی و غم در زندگی میپردازد و بیان میکند که در زمانی که دل در جدایی میتپد، جان نیازی به تبریک نخواهد داشت. در نهایت، شاعر از ورود بهار و زیباییهای آن صحبت میکند و میگوید که حتی در این شور و شوق هم نیازی به چیزهای اضافی ندارد. در کل، شعر حسرت و بینیازی را با زیباییهای عشق و طبیعت در هم میآمیزد.