نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از دل مردم عالم خبری نیست مرا

چه کنم غیر وفا نامه بری نیست مرا

چشم و دل وقف تماشای دگر ساخته ام

گریه شامی و آه سحری نیست مرا

همچو آیینه همین از دگران می گویم

می توان دید که از خود خبری نیست مرا

سر پرواز دل خسته سلامت باشد

نشوی ایمن اگر بال و پری نیست مرا

می کنم کام دل از لذت حسرت شیرین

این ثمر بس که امید ثمری نیست مرا

دلم از گنج روان کشور آبادان است

دست اگر سوخته داغ زری نیست مرا

بیکسی نام ز تنهایی من دارد اسیر

گر به عالم پدری یا پسری نیست مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس تنهایی و بی‌خبری از دیگران را بیان می‌کند. او می‌گوید که در دلش تنها وفا و محبت باقی مانده و هیچ خبری از دیگران ندارد. او چشمانش را وقف تماشای دیگران کرده و از خود بی‌خبر است. شاعر به انزوای خود اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه دلش در پرواز است، اما بال و پر ندارد. همچنین او از حسرت و دل تنگی خود یاد می‌کند و بیان می‌کند که در دلش گنجی از امید وجود دارد، اما واقعیت این است که چیزی برایش باقی نمانده است. در پایان، او به تنهایی و فقدان محبت در زندگی‌اش اشاره می‌کند.