نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کو گریه ای که بی خبر از جا برد مرا

غافل به باغبانی صحرا برد مرا

آن خار بی برم که چمن سایه من است

خس نیستم که قطره ای از جا برد مرا

شرمنده ام ز خضر که چون کعبه نجات

تخت روان آبله پا برد مرا

هرگز ندیده است کسی وصل در فراق

دل پیش اوست گریه به هر جا برد مرا

کردم خیال یار و شدم محو خود اسیر

آیینه ای مگر به تماشا برد مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تأثیر عمیق عشق و فراق بر روح و احساسات خود می‌گوید. او با اشاره به گریه و غفلتی که او را به دنیای دیگری برده، به احساس تنهایی و محرومیت از وصال یار اشاره می‌کند. شاعر از خضر به عنوان نمادی از نجات یاد کرده و از شرمندگی‌اش نسبت به او می‌گوید. همچنین، ابراز می‌کند که در غم عشق، دلش در هر جا و هر حالتی به یاد یار است و در خیال او سرگردان و اسیر است. شعر بیان‌گر عمق احساسات و درد فراق است.