شمارهٔ ۳۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
پرکاویدم دل خودم را
جستم آب وگل خودم را
در حشر به کس نمی نمایم
یک زخم حمایل خودم را
با ناز و نیاز بر نیایی
منما به دلت دل خودم را
دهقان تو به فکر خویشتن باش
خود برقم حاصل خودم را
ویران مکن از گران نگاهی
آبادی منزل خودم را
دیدم به نصیحت آزمایی
دیوانه عاقل خودم را
عمری زشراب بیکسی ها
خود می خورم دل خودم را
هر چند حجاب آسمانهاست
می جویم منزل خودم را
در روز جزا به من نمایید
بیرحمی قاتل خودم را
غفلت منشان چه حیله بندند
آن واقف غافل خودم را
تو آینه من خیال خویشم
بنمای مقابل خودم را
از یاد نظاره ات شوم آب
نازم دل پر دل خودم را
ای یکدلیت تمام نیرنگ
تا کی نخورم دل خودم را
بینا شده ام برافکن از خویش
این جاهل جاهل خودم را
بیهوده اسیر درگداز است
من فرسودم دل خودم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر دروننگری و کاوش احساسات عمیق انسانی است. شاعر با جستجوی دل خود و تلاش برای درک حالات درونیاش، احساس نابودی و همچنین نياز به آرامش را بیان میکند. او از زخمها و دردهای خود میگوید و به فردیتی که خود را در آن گم کرده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر نگران غفلتها و ترفندهایی است که ممکن است او را از حقیقت وجودش دور کند. این شعر نشاندهنده تنهایی، جستجوی معناداری در زندگی و دغدغههای روحی انسان است.