شمارهٔ ۳۵۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صبرم حریف عربده نیم ناز نیست
شادم که عمر رنجش بیجا دراز نیست
مرغ دلی به رشته نظاره بسته ایم
طالع نگر که مژده پرواز باز نیست
بیگانگی میان من و یار بیشتر
الفت رسا چو گشت کم از احتراز نیست
عشق پلنگ خو نشناسد جوان ز پیر
گل را به بزم شعله ز خار امتیاز نیست
آشفتگی ز سایه من موج می زند
کس رو شناس پرتو خورشید راز نیست
عالم زخوی گرم تو یک شعله آتش است
کو شیشه ای که کوره خارا گداز نیست
راضی به دشمنی شده ام رشک غیر چیست
مگذر ز کشتنم که نیازی به ناز نیست
بیند به سوی غیر و دلش صید رشک ماست
غمگین مباش اسیر که دشمن گداز نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس درد و رنجی که به خاطر عشق و بیگانگی با محبوب خود دارد صحبت میکند. او میگوید که صبرش دیگر توان تحمل عربدههای محبوب را ندارد و خوشحال است که عمر این رنجها طولانی نیست. آنها در دل نغمههایی به پرواز بستهاند، اما طالع آنها خوب نیست. فاصله و بیگانگی میان او و یار بیشتر شده و عشق به نوعی نابالغ و نشناخته شده است. شاعر بیان میکند که لذت زندگی به خاطر دوری از محبوبش کمرنگ شده و هیچ چیز دیگری روشنایی دنیای او را نمیدهد. او به دشمنی راضی شده و میپرسد چرا دیگران به او حسادت میکنند. در انتها، او به خودسری و افسردگی دیگران اشاره دارد و آنها را ترغیب میکند که غمگین نباشند، زیرا دشمنی سختی وجود ندارد.