شمارهٔ ۳۵۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه از سامان حیرانی نظر درویش نیست
جلوه بسیار است دل را یک تماشا بیش نیست
سیر کردم عالم الفت خوشا بیگانگی
هجر و وصل دوستان خواب و خیالی بیش نیست
نکهت گلدسته قسمت نمی سازد به کام
هیچ اگر نبود کسی را در جهان درویش نیست
هر میی دارد خماری گرچه صاف حیرت است
کامجویان کامجویان نوشها بی نیش نیست
رفتگان بیهوده از گردون شکایت کرده اند
خانمان برهم زنی چون عشق کافر کیش نیست
لب اگر بر هم زنی مجنون جوابت می دهد
تا عدم از ملک هستی راه حرفی بیش نیست
گشت معلومم نگاهش هرزه گردی کرده است
هیچکس در پیش چشمش چون تغافل کیش نیست
سینه صافم گشته ام در کوچه دلها اسیر
هیچکس را دشمنی بدخواه تر از خویش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تجارب و احساسات دلنواز و پرمحتوای خود میپردازد. او میگوید که دنیا پر از جلوههای فریبنده است و در نگاه درویش، تنها یک تماشا وجود دارد. در سیر در عالم دوستی، بیگانگی را خوشا، زیرا وصال و فراق دوستان فقط خواب و خیال است. شاعر به این حقیقت اشاره دارد که گاهی اوقات دستاوردهای ظاهری، ارزش واقعی ندارند و بدون وجود کسی در جهان، درویش به شمار نمیآید. هر جامی آثار مختلفی دارد، ولی خواستهها بینقص و بدون دردسر نخواهند بود. کسانی که از سختیها شکایت میکنند، نمیدانند که عشق میتواند خانه را برهم بزند. همچنین شاعر میگوید که اگر لب به سخن باز کند، کسی که عاشق است در پاسخ، صدایی خواهد داشت. او احساس میکند که دیگران نمیتوانند عمیقاً او را درک کنند و در نهایت، دشمنی بدتر از خود انسان برای او وجود ندارد.