شمارهٔ ۳۵۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
جز مراد دلت مرادم نیست
درد با صاف اعتقادم نیست
گفتمش وعده های بوسه چه شد
کرد لب خنده ای که یادم نیست
داد گردم به باد راز جنون
چه کنم با کس اعتمادم نیست
هرزه دردسر دعا چه دهم
مطلبی در خور مرادم نیست
من کجا قید نام و ننگ کجا
سر و سودای انقیادم نیست
درد دل گوش می کند فریاد
مصرع ناله ای به یادم نیست
جان سپارد به سینه ام دل اسیر
گر نگوید که خانه زادم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق یک نفر است که در جستجوی عشق و مراد خود است، اما در مییابد که هیچ چیزی به اندازه آرزوی قلبیاش برایش مهم نیست. او از درد و رنج خود میگوید و احساس عدم اعتماد و تنهایی را تجربه میکند. در این مسیر، از وعدهها و امیدهای قبلی ناامید شده و به نوعی سردرگم و ناتوان از بیان واقعیات درونیاش میباشد. در پایان، او به وضعیت دلش اینگونه اشاره میکند که هرچند دلی دلزده و اسیر دارد، اما هنوز نمیتواند عشق واقعیاش را پیدا کند و گویی در انزوا و افسردگی به سر میبرد.