نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دیده ناکام را جز تهمت نظاره نیست

شوخ چشمی در محبت چون دل صدپاره نیست

حلقه زنجیر زلفت موجه آب بقاست

گر بر افتد نام هستی درد ما را چاره نیست

بگذر از بیگانگی هر چند محرم تر شوی

شوق را نازم که با آوارگی آواره نیست

هر دم از گلشن به صحرا می کشد دیوانه را

همچو زنجیر جنون یک شوخ آتشپاره نیست

تا به کی در پرده حرف کشتنم گوید اسیر

هر چه می خواهد بگوید کار من یکباره نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عاشقانه و ناکامی را به تصویر می‌کشد. شاعر به تهمت و بدبینی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق واقعی مانند دل شکسته نیست. زنجیر زلف معشوق نشانه‌ای از جاودانگی است و اگر نام هستی برود، درد رهایی از آن وجود ندارد. شاعر از بیگانگی می‌گذرد و می‌گوید شوق واقعی با آوارگی از بین نمی‌رود. او بیان می‌کند که دیوانگی همچون زنجیری به او متصل است و نمی‌تواند به سادگی خود را رها کند. در نهایت، او از فشار حرف‌ها و قضاوت‌ها شکایت می‌کند و تاکید می‌کند که کار او یکباره و بی‌ملاحظه نیست.