شمارهٔ ۳۵۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام صبح که سرمشق انتظارم نیست
کدام شب که سر گریه در کنارم نیست
ز بیزبانی خود شکر بر زبان دارم
که سهو شکوه در اوراق روزگارم نیست
ز ابر سایه برگ خزان سرشته گلم
شکفتگی است که در خاطر بهارم نیست
شکفتگی نپذیرد اگر غبار شوم
ز سخت رویی دل عقده ای به کارم نیست
دلم به یاد تو سرگرم شعله آرایی
کدام شب که چراغان انتظارم نیست
مرا در آتش افسردگی گداخته اند
شراب صندل(و) درد سر خمارم نیست
به گوش حلقه زنجیر راز می گویم
اسیر بر دل دیوانه اعتبارم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق تنهایی و انتظار اشاره میکند. او از صبحها و شبهایی میگوید که فاقد آرامش هستند و دلتنگی او را عذاب میدهد. شاعر به بیزبانی خود و عدم شکوه در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که گرچه در دل غم و افسردگی است، اما تلاش میکند تا به یاد محبوبش دلخوش باشد. او در درون شعلههای آرزو و یادآوری معشوق خود غوطهور است، اما از زنجیرهایی که او را اسیر کردهاند، رنج میبرد و حس میکند که هیچ چیزی او را از این بیقراری نجات نمیدهد.