شمارهٔ ۳۵۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سراپای شهید غم پنهان تو نیست
گل زخمی که نظرکرده مژگان تو نیست
جای آن است که بیتابی سیماب کند
یک نفس گر سر آیینه به دامان تو نیست
گریه ابر ندارد نمک اشک مرا
مگر آگاه ز شور لب خندان تو نیست
مو به مو آگهی از راز دلم چون گذری
نکته ای فاش تر از خنده پنهان تو نیست
گرچه از دامن گل پا نگذارد بیرون
غنچه را مرتبه گوی گریبان تو نیست
خبری از سر سرگشته خود نیست مرا
ای جفا پیشه ببین در خم چوگان تو نیست
زخم پنهان چو ز مژگان تو می دزدد اسیر
آگه از عربده چشم نگهبان تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و درد پنهانی اشاره دارد که در ذات شهید وجود دارد. او به زیبایی و لطافت گل زخمخوردهای میپردازد که با چشمان معشوقهاش گره خورده است. شاعر احساس میکند که حتی قطرات اشکش هم دردش را نمیفهمند مگر آنکه لبخند معشوقه را درک کنند. او به راز دلش اشاره میکند و میگوید هیچ نکتهای روشنتر از خنده معشوقهاش نیست. همچنین، شاعر به غنچهای اشاره دارد که هرچند از دامن گل خارج نمیشود، اما باز هم به معشوقه وابسته است. در نهایت، او به زخمهای پنهانیاش اشاره میکند که از نگاه معشوقهاش ناشی میشود و این درد را نه تنها در خود بلکه در دل معشوقهاش هم حس میکند.