شمارهٔ ۳۵۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دور چشم توام التجا به دوران نیست
نگاه گرم کم از خاتم سلیمان نیست
فریب خورده دام نگاه می داند
که زیر تیغ تغافل نشستن آسان نیست
ز گرد راه تو روشن کنم سواد نظر
غبار بینشم از سرمه صفاهان نیست
مرا که یاد رخ دوست گلشن نظر است
هجوم گریه کم از جوش عندلیبان نیست
جنون پرستم و آشفتگی بهار من است
دماغم از گل باغ کسی پریشان نیست
ندیده روی خریدار گفتگوی اسیر
در آن دیار که خیل کسادی ارزان نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق عشق و زیباییهای نگاه معشوق اشاره میکند. او میگوید که چشمهای معشوقش مانند خاتم سلیمان پر از قدرت و جذابیتاند و او نمیتواند از دام نگاه او فرار کند. همچنین، شاعر به تلاشهایش برای روشن کردن افکارش اشاره میکند و بیان میکند که غبار بینش او از زیباییهای طبیعی به دست نیامده است. او به یاد معشوقش غمگین است و میگوید که این اشتیاق و جنون برای او بهار زندگی است. در نهایت، شاعر به کمبود خریدار و وضعیت کساد در دیاری که در آن زندگی میکند، اشاره دارد.