شمارهٔ ۳۵۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در تن بیمار لعل روح پرورد تو نیست
استخوانی کو نمک پرورده درد تو نیست
غیر مژگانی که باشد خانه زاد چشم تر
کس در این ره محرم نظاره گرد تو نیست
لذت عشقت نه تنها با دل ریش است و بس
مرهم آسودگی هم خالی از درد تو نیست
گرچه از دستت کسی را نیست رنگی جز حنا
نیست یک گل در چمن کو دستپرورد تو نیست
با غم او شکوه در افسردگی کم کن اسیر
آتش پروانه چون خاکستر سرد تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از درد و غم عشق سخن میگوید و بیان میکند که تن بیمار او خالی از روح عشق محبوبش است. او میگوید هیچکس جز خود عشق نمیتواند در این راه همراهی کند و لذت عشق فقط با دل رنجور حاصل میشود. همچنین اشاره میکند که هیچکس به جز محبوب او رنگ و جانی ندارد و در دنیای عاشقانهاش، غم و اندوه او را احاطه کرده است. شاعر از پروانهای یاد میکند که آتش عشق را تجربه کرده اما اکنون خاکستر شده و سرد است. در واقع، این اشعار به عمق احساسات و چالشهای عشق و تنهایی اشاره دارد.