نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

خرقه پوشی است خودنمایی نیست

عشقبازی است میرزایی نیست

گل خورشید اگر به سر زده ای

همچو خار برهنه پایی نیست

حال مجنون ز گرد مجنون پرس

دور گردی است آشنایی نیست

خون دل جرعه جرعه نوشیدن

کار رندی و پارسایی نیست

نمک آباد کشور دگر است

حسن شهری و روستایی نیست

دست یابد به خون بشوید مرد

کار با پنجه حنایی نیست

شیشه قدر شکست می داند

چشم بر راه مومیایی نیست

ما و بیگانگی یار اسیر

قرب در بند آشنایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم عشق و نمایشی بودن آن می‌پردازد و تأکید می‌کند که عشق واقعی با خودنمایی و ظاهرسازی فاصله دارد. شاعر به معانی عمیق‌تر عشق و حالات روحی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق همچون گل خورشید، زیبا و بی‌نظیر است، اما در عین حال، از زشتی‌های ظاهری و خودخواهی‌ها دور است. او خاطرنشان می‌کند که عمق عشق و ارتباطات انسانی نمی‌تواند با بیگانگی و ظاهرگرایی سنجیده شود و بر وحدت و صداقت در روابط تأکید می‌کند.