شمارهٔ ۳۷۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فلک برات که بر شهپر هما ننوشت
که نسخه ای ز غبار مزار ما ننوشت
چه نامه ها که نوشت از غبار و داد به باد
دلی که خون شد و یک حرف آشنا ننوشت
بهانه جوییت از امتحان غبار انگیخت
دلم به سوی تو مکتوب مدعا ننوشت
رسید قاصد و یک عمر انتظار به جاست
جواب نامه ما را مگر به ما ننوشت
وفای هرزه پشیمان برد که رشکم سوخت
چه دید آینه از روی او که وا ننوشت؟
به یک کرشمه جهان را سواد خوان کردی
چها که خامه غیرت به خاک ما ننوشت
اسیر آنکه فغان باغ دلگشای تو کرد
به سینه ام رقم ناله رسا ننوشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناکامی در ارتباط با معشوق خود سخن میگوید. او بیان میکند که هیچ نشانی از دردی که بر دلش نشسته نوشته نشده و نامهها و پیامها نیز نتیجهای ندارند. شاعر از وضعیت غمانگیز خود و انتظار طولانیاش میگوید و شکوه میکند که حتی قاصد خبرش را هم به درستی به معشوق نرسانده است. در نهایت، شاعر به ناکامی و فریبندگی عشق اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز نتوانسته احساسات واقعی او را منتقل کند.