شمارهٔ ۳۹۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آمد از ذوق تپیدن نفس از یادم رفت
نگهی کرد که صد ملتمس از یادم رفت
خط چوگان دلم از سایه مژگان دزدید
شوخی چنگل باز و قفس از یادم رفت
سوختن تا گل صد برگ در آغوشم ریخت
چمن رنگرزیهای خس از یادم رفت
شیشه زهر خموشی شکرم ریخت به کام
طوطیی پر زد و جوش مگس از یادم رفت
حیرتی گشت رسا شعله آوازم شد
چقدر زمزمه نیمرس از یادم رفت
ناله عریان اثری جامه احرام کنند
جای دل اول منزل جرس از یادم رفت
اینقدر حرف تمنا ز که می پرسی اسیر
جلوه ای دیدم و یاد هوس از یادم رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییها و لذتهای عشق و تجربههای حسی خود سخن میگوید، بهگونهای که تمامی احساسات و لحظات شیرین را فراموش کرده و غرق در عشق شده است. او با اشاره به نشانههای عشق، مانند نگاه، خط، و صدا، بیان میکند که همه چیز بهقدری شگفتانگیز است که دیگر هیچ چیز دیگر در ذهنش باقی نمانده است. تصاویر زندهای از دلتنگی، عشق، و شور و شوق به تصویر کشیده میشود که نشاندهنده عمیقترین احساسات انسانی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق تمام هستیاش را تسخیر کرده و در برابر آن، تمام خواستهها و آرزوها به حاشیه رفتهاند.