شمارهٔ ۴۱۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی یاد قامتش دل بیتاب من مباد
چون سرو خوشخرام نباشد چمن مباد
معشوق دیگران گل بر باد رفته است
شوخ است نغمه گوشزد کوهکن مباد
وقت اجابت است و دل شب دعا کنم
جز خار گلستان تو در پیرهن مباد
اشکم رساست از ته دل می کنم دعا
در خلوت وصال تو راه سخن مباد
آتش فروز دل نشود گر خیال او
یک برگ شعله در چمن سوختن مباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود عشق و احترام زیادی میورزد. او ابراز میکند که هرگز نمیخواهد یاد قامت معشوقش از دلش برود و به توصیف زیباییهای او میپردازد. شاعر اشاره میکند که در غیاب این معشوق، هیچ چیز زیبا یا خوشایند نیست و از زندگی بیاو احساس بیرحمی میکند. او در وقت دعا، تنها خواستهاش را معشوق خود میداند و از تضرع دلش میگوید. در نهایت، شاعر بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند شعله عشق او را خاموش کند و خیال معشوق، همیشه در دل او خواهد سوخت.