شمارهٔ ۴۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چمن جلوه کن غبار مرا
سبز کن باغ انتظار مرا
دل و یادش خدا نگهدارد
در طلسم خزان بهار مرا
عشق دیوانه خوش تماشایی است
سیر کن سیر کار و بار مرا
خنده می آیدم چو می پرسی
سبب گریه های زار مرا
سبق نازخوان چه وقت خط است
مکن آشفته روزگار مرا
آنکه یک صید دامش آزادی است
کی رها می کند شکار مرا
تاب دوری بس است اسیر امان
سوختی سوختی قرار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، حس انتظار و longing را به تصویر میکشد. شاعر از چمن و باغ سخن میگوید و از غبار و خزان مینالد. او عشق را دیوانهای زیبا و تماشایی میداند که باید در آن غرق شود. غم و گریههایش به برطرف نشدن مشکلات اشاره دارد. شاعر در حسرت نزدیک شدن به معشوقش است و از دوری او رنج میبرد. در نهایت، او به سوز و گداز خود اشاره میکند و از عذاب دوری فریاد میزند.